تبليغاتX
فقط تینا

آن شب

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را

تماشا می کرد  
 

آن شب که شب پره ها
عاشــقـــانه تر 

نــــور را می جســـتند

واتاقم

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود
دانستم

تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی

+ نوشته شده توسط سورنا در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 12:22 |

من نمیدونم این شعر مال کیه فقط یه دوست اینو واسم ارسال کرده بود. خیلی قشنگه و وصف حال خیلی از آدماست

ديروز از دلم بادبادكي ساختم

نخش را دادم به دستت

و تو از رقص آن در باد خواهش هايت چه صادقانه مي خنديدي

و تبسم بر چهره ات مي نشست

 چون مي دانستي با خنده ات اوج مي گيرد

 و با قهرت متواضعانه به كنارت آرام مي گيرد

اما زماني كه خسته شدي از بازي با اين دل لرزانم

باد را بهانه كردي و چه راحت رها كردي نخ آنرا و آرام در گوشه اي نشستي و مغرورانه دور شدنم را ديدي

روز ديگر ديدم كه نخ بادبادك دل ديگري تو دستت بود

و تو از رقص آن در باد خواسته هايت چه صادقانه مي خنديدي

راستي دنباله اين نخ را تا به كي در دست مي گيري؟

+ نوشته شده توسط سورنا در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 8:45 |

 

از تو فقط خاطره ای دور دست مانده است

خاطره ای مثل ابرخاطره ای مثل مه مثل باد

خاطره ای که همه تکه هاش

کم کم از هم گسست

 در یادم خوب هست روزی کز کوچه ها در باران رد شدی وقتی توفان نشست.

بی صدا قلبی شکست

+ نوشته شده توسط سورنا در چهارشنبه بیستم مرداد 1389 و ساعت 10:13 |

همه شب سر بر

خشتی از یادت

ستاره چشمانم

سو سو می زند

تا سحرگاهی از امید

عاشقتم تینا 

+ نوشته شده توسط سورنا در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 14:54 |
ای ابر نو بهار،
در این غروب غم زده بر من ببار!
بر برگ های بی طراوت من
اما!!
ابر اقیم بی نم باران گذشت و رفت.
عابر،
به سوی من بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا، هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین،
بنشین و دمی بر من تنها نگاه کن
عابر ، بی هیچ التفات
 شتابان گذشت و رفت.
ای پر کشیده جانب ناهید وماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار، بیم غرش طوفان
هشدار، بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشین
اما پرنده،
هیچش به دل نه بیم ز طوفان، گذشت و رفت.
هان آهوی فراری این صحرا،
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو، بازگرد
قدری درنگ ، در بر من قدری درنگ کن
آهو چون برق و باد هراسان گذشت و رفت.
شب می رسید، و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت
+ نوشته شده توسط سورنا در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 13:39 |
 

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها


نرم و آهسته مرا می‌خواند


گرمی لهجه ی بارانی او


تا ابد توی دلم می‌ماند


یک نفر هست که در پرده ی شب


طرح لبخند سپیدش پیداست‌


مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌


پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌


یک نفر هست که چون چلچله‌ها


روز و شب شیفته ی پرواز است


توی چشمش چمنی از احساس


توی دستش سبدی آواز است


یک نفر هست که یادش هر روز


چون گلی توی دلم می‌روید


آسمان، باد، کبوتر، باران‌


قصه‌اش را به زمین می‌گوید


یک نفر هست که از راه دراز


باز پیوسته مرا می‌خواند

+ نوشته شده توسط سورنا در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 9:34 |

بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست

                               مینا صفت به گوشه ی میخانه ام هنوز

                               گفتم چه الفتی است به گیسوی او تو را ؟

                                          دل ناله کرد و گفت :

                                          که دیوانه ام هنوز . . .
+ نوشته شده توسط سورنا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:32 |

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

+ نوشته شده توسط سورنا در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 13:53 |

درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری

نه برقی تا بسوزد هستی اش را

+ نوشته شده توسط سورنا در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 13:54 |

  آه

    بگذار گم شوم در تو . . .

    کس نیابد دگر نشانی از من !

    روح سوزان و آه مرطوبت ، بوزد بر تن ترانه من

 

    دانی از زندگی چه میخواهم؟

    من تو باشم ، تو

    زندگی گر هزار باره بود،

    بار دیگر تو ، بار دیگر تو . . .

+ نوشته شده توسط سورنا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 15:26 |