آن شب
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را
تماشا می کرد
آن شب که شب پره ها
عاشــقـــانه تر
نــــور را می جســـتند
واتاقم
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود
دانستم
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی
آن شب
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را
تماشا می کرد
آن شب که شب پره ها
عاشــقـــانه تر
نــــور را می جســـتند
واتاقم
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود
دانستم
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی
من نمیدونم این شعر مال کیه فقط یه دوست اینو واسم ارسال کرده بود. خیلی قشنگه و وصف حال خیلی از آدماست
ديروز از دلم بادبادكي ساختم
نخش را دادم به دستت
و تو از رقص آن در باد خواهش هايت چه صادقانه مي خنديدي
و تبسم بر چهره ات مي نشست
چون مي دانستي با خنده ات اوج مي گيرد
و با قهرت متواضعانه به كنارت آرام مي گيرد
اما زماني كه خسته شدي از بازي با اين دل لرزانم
باد را بهانه كردي و چه راحت رها كردي نخ آنرا و آرام در گوشه اي نشستي و مغرورانه دور شدنم را ديدي
روز ديگر ديدم كه نخ بادبادك دل ديگري تو دستت بود
و تو از رقص آن در باد خواسته هايت چه صادقانه مي خنديدي
راستي دنباله اين نخ را تا به كي در دست مي گيري؟
از تو فقط خاطره ای دور دست مانده است
خاطره ای مثل ابرخاطره ای مثل مه مثل باد
خاطره ای که همه تکه هاش
کم کم از هم گسست
در یادم خوب هست روزی کز کوچه ها در باران رد شدی وقتی توفان نشست.
بی صدا قلبی شکست
همه شب سر بر
خشتی از یادت
ستاره چشمانم
سو سو می زند
تا سحرگاهی از امید
عاشقتم تینا
![]()
یک نفر هست که از پنجرهها
نرم و آهسته مرا میخواند
گرمی لهجه ی بارانی او
تا ابد توی دلم میماند
یک نفر هست که در پرده ی شب
طرح لبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خوش کودکیام
پر ز عطر نفس شببوهاست
یک نفر هست که چون چلچلهها
روز و شب شیفته ی پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبدی آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید
آسمان، باد، کبوتر، باران
قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا میخواند
بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست
مینا صفت به گوشه ی میخانه ام هنوز
گفتم چه الفتی است به گیسوی او تو را ؟
دل ناله کرد و گفت :
که دیوانه ام هنوز . . .قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستی اش را